ندانمت به که مانی؟
که آفت دل و جانی
کمان ابرویی
سیه مژگانی
نکوتر از مه روشن، گل رویت
سیه تر از شب عاشق سر مویت
بهشتی، بهاری دریغا، ستمگر یاری
ندانی باری... ره دلداری
گل و سرو و سوسن تویی تو
بلای جان من، تویی تو
گمان کردم که درمان دل زارم تو باشی
ندانستم که معشوق دل آزارم تو باشی
چو آگاهی ای ماه من
از آه من...سوی عاشق نظر کن
چو دادم جان بی روی تو... در کوی تو
بر خاک من گذر کن
بهار من گرچه همچون ماهی
بر نکویان شاهی...دل سیاهی
ترا ای مه همچو خاک راهم
مهرت از جان خواهم
سپردم دل به گیسویت
ای گل مستم به بویت
نظرات شما عزیزان:
موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات